تبليغاتX
نامه های تنهایی هام به...؟
اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
با چه دلهره
سیب را از باغچه همسایه دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو
افتاد به خاک
تو رفتی و
صدای خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد ازارم
و من اندیشه کنان
سخت در این پندارم
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

می روی با رفتنت مرگم ميسر می شود
پنجره از بارش چشمان من تر می شود
می روی با زرورقی از خاطرات سبز خويش
آب روی چشم هايم نذر بندر می شود
مثل عمر من گذشت از اين حوالی آفتاب
ارتفاع روز من با شب برابر می شود
تا از آن سوی سفر آيی به ديدار دلم
بی تو عمر آفتاب عمر من سر می شود
می روی و ميرسد پاييز تنهايی ز راه
لاله لبخند من از گريه پرپر می شود
دارم اينک در خودم حس می کنم ، ای خوب من
عمر من از لاله های باغ کمتر می شود

امروز یه روز قبل از رفتنت به مسافرتت است

خدا پشت و پناهت باشه

مرتضای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 
خواب ديده بود. خواب ديده بود كه در ساحل دريا در حال قدم زدن با خداست .
روبروي آنها، در پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي اش به نمايش در مي آمد. در هر صحنه، او متوجه شد كه بر روي ماسه ها دو جفت ردپا نقش بسته است . يك جفت متعلق به خودش و يك جفت متعلق به خدا.
وقتي آخرين صحنه به نمايش در آمد، متوجه شد كه در نمايش سفر زندگي اش در بسياري از صحنه ها ، فقط يك جفت ردپا بر روي ماسه ها نقش بسته بود.
همچنين او متوجه شد كه اين اتفاق در مواقعي افتاده است كه او در بدترين و غمناك ترين لحظات عمر خود بوده است .

اين واقعاً او را رنجاند و خداوند را مورد سوال قرار داد:
خداوندا تو گفته بودي كه چنانچه تصميم بگيرم از تو پيروي كنم تو هميشه همراه من خواهي بود. اما من متوجه شدم كه در زمانهاي بسيار سخت زندگي ام ، فقط يك جفت ردپا بر روي ماسه ها بود.
من نمي فهمم چرا در مواقعي كه سخت به تو احتياج داشتم تو مرا تنها گذاشتي ؟ 


خداوند پاسخ داد: فرزند گرانقدر و عزيزم ، من عاشق تو هستم و هيچ گاه ترا تنها نمي گذارم ، در زمانهايي كه تو در رنج و امتحان بودي ، وقتي فقط يك جفت ردپا مي بيني ، من در آن اوقات تـــــــــــــرا بــــــر روي دستهــــــــايـــــم حمــــل مي كـــــردم .. 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

وقتي که گريه ام ميگيره دلم ميگه مبارکه


قدر اشکهاتو بدون هنوز چشات بي کلکه


وقتي که گريه ام ميگيره يه آسمون باروني ام


اما به کي بگم خدا من تو خودم زندوني ام


سرمو بالا مي گيرم کسي جوابم نميده


خيلي شب هاست يه رهگذربه گريهام نخنديده


تا روز و روزگاريه منو يه دنيا بي کسي


شدم يه مشت خاطره يه کوره ي دلواپسي


مي خوام تلافي نکنم حرمت دل رو ميشکنم


دارن به جرم ساده گيم چوب حراجم مي زنن


تو اين ولايت غريب دل مرده ها عزيز ترن


قحطي عشق عاشقاست قلب هاي سنگي مي خرن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

لب ها مي لرزند، شب مي تپد. جنگل نفس مي كشد.
پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه ات را مي فشارم، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند.
به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.
بي اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
دستانت را مي گشايي، گره تاريكي مي گشايد.
لبخند مي زني، رشته رمز مي لرزد.
مي نگري، رسايي چهره ات حيران مي كند.
بيا با جاده پيوستگي برويم.
خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است. آفتابي شويم.
چشمان را بسپاريم، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.
لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.
در خواب درختان نوشيده شويم، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.
باد مي شكند. شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.
جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم، و شيره گياهان
به سوي ابديت مي رود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

در باديه هاي سرد شب , چشمانم را در فانوسي خواهم كرد

 

 بر گذرگاه عبور تو , اينك در ابتداي سكوتي مبهم دل

 

 به عشق تو سپرده ام و تنها غم من دوري توست


تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش به من شوق زيستن

 

داد . او كه ديدگانش به فروغ خداوندي شبيه است و

 

 مظلوميت نگاهش به زيبايي نجابت خورشيد

 

باز هم از تو مي گويم . تو كه در پائيز هزار رنگ

 

 راهبرم بودي , تو كه در اوج مهرباني پناه قلب خسته و

 

 تب آلودم بودي , تو كه فانوس به دست , راهم را نشان

 

 دادي و مرا با نم باران و خورشيد عشق آشتي دادي

 
باز هم از تو مي نويسم , تو كه يادآور شكوه مهر و

 

 محبتي , از تو مي نويسم , چرا كه تمام كلمه هاي

 

نانوشته ي مرا تو نخوانده مي داني


نه نگو كه نيستي ! نگو كه اقاقي نيستي , با ياس نسبتي

 

 نداري و هم جنس باران نيستي . تمام دردهاي ناعلاج من

 

 با وجود مقدس تو درمان گرفت . اي سحر آفرين !


اي كه جادوي نگاهت راه مرگ را به رويم بست . من

 

زيباترين كلمات را در گلدان كاشته ام


كه روز به تو تقديم كنم پس به ياد من باش و فراموشم

 

 نكن

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی |