![]() |
![]() |
|
| اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود |
|
تو به من خندیدی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
می روی با رفتنت مرگم ميسر می شود
امروز یه روز قبل از رفتنت به مسافرتت است خدا پشت و پناهت باشه
مرتضای تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
خواب ديده بود. خواب ديده بود كه در ساحل دريا در حال قدم زدن با خداست .
روبروي آنها، در پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي اش به نمايش در مي آمد. در هر صحنه، او متوجه شد كه بر روي ماسه ها دو جفت ردپا نقش بسته است . يك جفت متعلق به خودش و يك جفت متعلق به خدا. وقتي آخرين صحنه به نمايش در آمد، متوجه شد كه در نمايش سفر زندگي اش در بسياري از صحنه ها ، فقط يك جفت ردپا بر روي ماسه ها نقش بسته بود. همچنين او متوجه شد كه اين اتفاق در مواقعي افتاده است كه او در بدترين و غمناك ترين لحظات عمر خود بوده است . اين واقعاً او را رنجاند و خداوند را مورد سوال قرار داد: خداوندا تو گفته بودي كه چنانچه تصميم بگيرم از تو پيروي كنم تو هميشه همراه من خواهي بود. اما من متوجه شدم كه در زمانهاي بسيار سخت زندگي ام ، فقط يك جفت ردپا بر روي ماسه ها بود. من نمي فهمم چرا در مواقعي كه سخت به تو احتياج داشتم تو مرا تنها گذاشتي ؟ خداوند پاسخ داد: فرزند گرانقدر و عزيزم ، من عاشق تو هستم و هيچ گاه ترا تنها نمي گذارم ، در زمانهايي كه تو در رنج و امتحان بودي ، وقتي فقط يك جفت ردپا مي بيني ، من در آن اوقات تـــــــــــــرا بــــــر روي دستهــــــــايـــــم حمــــل مي كـــــردم .. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
وقتي که گريه ام ميگيره دلم ميگه مبارکه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
در باديه هاي سرد شب , چشمانم را در فانوسي خواهم كرد
بر گذرگاه عبور تو , اينك در ابتداي سكوتي مبهم دل
به عشق تو سپرده ام و تنها غم من دوري توست
داد . او كه ديدگانش به فروغ خداوندي شبيه است و
مظلوميت نگاهش به زيبايي نجابت خورشيد
باز هم از تو مي گويم . تو كه در پائيز هزار رنگ
راهبرم بودي , تو كه در اوج مهرباني پناه قلب خسته و
تب آلودم بودي , تو كه فانوس به دست , راهم را نشان
دادي و مرا با نم باران و خورشيد عشق آشتي دادي
محبتي , از تو مي نويسم , چرا كه تمام كلمه هاي
نانوشته ي مرا تو نخوانده مي داني
نداري و هم جنس باران نيستي . تمام دردهاي ناعلاج من
با وجود مقدس تو درمان گرفت . اي سحر آفرين !
زيباترين كلمات را در گلدان كاشته ام
نكن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
واسه عشقتون بیشتر از اینا ارزش قائل شین
تا یه روز نبینین که زیر دست و پای دیگران داره لگد مال می شه |
| پیوندهای روزانه |
|
نگاهش بنداز از دستت نره آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|