تبليغاتX
نامه های تنهایی هام به...؟
اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود
به دنبالت مي گشتم .
امّا جز سايه اي از تو، چيزي نديدم
که مرهمي باشدبر اين زخم هميشه تازه ام
تا تو را مي بينم
ميخندم و مي گريم .
خنده ام از شادي دوباره ديدنت
و گريه ام از غم ديگر نديدنت .
تو را مي خواستم .
امّا نيافتم دري که به رويت باز شود
و مرا به خانه ي دلت برساند .
هر شب هزار باز خداي خود را مي خوانم
و چشمانم را مي بندم
تا تصويرت را در چشمانم نگاه دارم .
شايد که اين آخرين ديدار باشد .
و با طلوع  تو در من بماني .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

امروز که در پیش تو ام مرحمتی کن       فردا که شدم خاک چه سود اشک ندامت


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 
روزهای جوانیم سپری خواهد شد و خاطرات  رقم نخورده ی مرا با خود در گور زمان مدفون خواهد کرد.روزهای جوانی ام خواهد گذشت...بی هیچ تردیدی پوچ و تو خالی...
سالها پیش کسی در ذهنم زمزمه می کرد که زنده بودن   نقطه ی مقابل زندگی کردن است...
وامروز  به زمزمه های آن صدای نامانوس و مرموز ایمان آورده ام.
زنده هستم...نفس می کشم...می خندم...گریه می کنم اما ....
زندگی در این بین هیچ نقشی ندارد چون هیچ کس بهتر از خود من نمی داند که همه ی زندگی ام را مثل یک فیلم نامه ی بی انتها بازی کرده ام.
حداقل از 5 سال پیش تا به حال...
زنده ای اما شوقی در وجودت نیست...
زنده ای اما انتظار برایت بی معناست...
زنده ای اما دوست داشتن تنها تو را به پوزخند زدن وا می دارد...

زنده ای....اما زندگی نمی کنی...
همه ی درد من شنا کردن در وادی است که اسمش را زندگی گذاشته ام اما...
شوق باران...بوی خاک وسکوت تنها یادگاری هاییست که از مدت ها قبل به عنوان نشانی از زندگی برایم باقی مانده اند.
من مرده ام ....
چیزی فراتر از زنده بودن و بسیار دور از زندگی کردن....
مرده ام چون  قرن ها قبل روح و جسمم در تضاد با هم تصمیم به نابودیم گرفتند.
مرده ام چون   شوق در من مرده است....
 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 
تو نمی دانی که من به چه سا دگی
از ورای رمز صدا يت
به موهبتی عظيم رسيدم
و در اميا ل سا ده خود غو طه ور شدم
و به اين حقيقت ايما ن آ وردم که
"" جدا يي جزئي از وسوسه تنها يي است ""
تو نمی دا نی که من چه طور
در پس کلا م گرمت رنگ با ختم
شعر سرا ييدم
ترانه خواندم
و به حرمت عظيم دستا نت ايمان آوردم
و بوسه تنها يي را که می رفت با من وداع گويد
به ذهنيتی عميق سپردم
و با تو پيمان بستم که هرگز تنها نما نم
با خا طره ای عجيب
و بی نام
با چهره گمشده ات
و با گم گشتگي ها ی هر روزت
تو به من ايمان آ وردی
و من به تو
و در ورای خطوط بی نام
از تو به نيکی ياد کردم
ا ما تو نيستی که ببينی
چگونه من
با دلهره عظيم رفتنت وداع گفتم



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

              روزي که تو رفتي انگار اشکي شدم از گونه چکيدم
                آن روز دگر بغض تب آلوده شدم سينه دريدم
                روزي که تو رفتي انگار که رسوا شدم از يار بريدم
               آن روز دگر دلشده زاري شدم و خواب نديدم
               روزي که تو رفتي انگار که بلبل شدم از باغ پريدم
                آن روز دگر صيحه مستانه شدم عرش بديدم
               روزي که تو رفتي انگار که نوري شدم از خانه رميدم
               آن روز دگر شعله خاموش شدم، رفت پديدم
              روزي که تو رفتي انگار که نعشي شدم از جان برهيدم
               آن روز دگر ياد فراموش شدم خاک خريدم

منتظرم که زود برگردی

دوستت دارم

همیشه مرتضای تو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط خواهانه تنهایی |