![]() |
![]() |
|
| اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود |
|
هر وقت که بغض گلوت رو گرفت خبرم کن ، قول نميدم آرومت کنم ولي ميتونم پا به پات گريه کنم هر وقت که مي خوستي صداي کسي و نشنوي قول نميدم که باهات صحبت کنم ولي مي تونم ساکت کنارت بشينم هر وقت خواستي فرار کني ، قول نميدم که جلوتو بگيرم ولي پا به پات ميدوم هر وقت خواستي بري قول نميدم که منتظرت بمونم ولي هر اومدي يه شاخه
روزي مي رسد که با حسرت يک ترانه درد آلود وداع چشم من با چشم تو باشد صدايم و قلبم قشرده در درد با چشمي پر از اشک در حسرت ديدار تو باشد دل عصيان زده شکفته در درد ، طعنه هاي بيهوده زمانه بر من جرس برداشته بانگ هستي پوسيده در ديوار دل ديوانه من بگذار سايه عشقت در دلم سرگردان بماند که مامني امن تز از دل من نيست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
منـــــــــو ببــــخش!! اگه دلــم تنگ میشه خیلی بــرات منو ببـخش... اگه نگام گم میشه تو شهرچشات...منوببخش... منو ببخش اگــه شبا ستاره ها رو میشمــارم... اگـه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم... منو ببخش اگـــه برات سبد سبد گـــل میچینم... منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خـواب میبینم... منو ببخش اگه تو رو میـسپارمت دست خدا... اگه پیش غریبه ها به جـای تــو میگم شمــا... منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلـی کمم... تـو یه فرشتـــه ای ومن خیلــی باشم یه آدمم... منو ببخش اگه فقط میخوام بشـی مال خـودم... ببخش اگه کمم ولی... زیـادی عــاشقت شدم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
هرگاه از روزگار سيلي خوردي غرورت را حفظ كن ....ميگن راز عشقاي واقعي در به هم نرسيدنه !!! خوب درسته اما تكليف دو عاشق بعد از جدايي چيه ؟ ميتونن با شرايط جديد كنار بيان ؟ تا آخر عمر تو اين درد بسوزن يا سرشونو بكنن تو برف و به روي خودشون نيارن كه چي بهشون گذشته ؟ من دارم اين سربالايي رو ميرم بالا و همه هدفم اينه كه برعكس خيلي ها كه شعار ميدن لحظاتي رو كه با تمام وجودم حس ميكنم و كردم رو ثبت كنم شايد يه روز به درد بخوره !!! من اومدم با منطق ثابت كنم كه ميشه يه زماني عقل و دل با هم همزبون بشن . به اميد روزي كه اين سربالايي نفس گير تموم شه و برسيم به قله . پس تا اون روز يا علي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
من که به روی خودم نمی آورم٬
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|||
|
التماست نمي كنم
هرگز گمان نكن كه اين واژه را در وادي آوازهاي من خواهي شنيد تنها مي نويسم بيا بيا و لحظه يي كنار فانوس نفس هاي من آرام بگير نگاه كن ساعت از سكوت ترانه هم گذشته است اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود ساعتي پيش اين انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب هاي تو مي سپردم حال هم به چراغ همين كوچه ي كوتاه مان قسم بارش قطره يي از ابر باراني نگاهم كافي ست تا از تنگه ي تولد ترانه طلوع كني اما تو را به جان نفس هاي نرم كبوتران هره نشين بيا و امشب را بي واسطه ي سكسكه هاي گريه كنارم باش مگر چه مي شود يكبار بي پوشش پرده ي باران تماشايت كنم ؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد. او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم سرد و باراني است. اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت... با آن وقار بي مثال آيا کسي پيدا خواهد شد؟! از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر!
تو را سخاوتمندانه با دنيايي حسرت خواهم بخشيد؛ و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسيد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
خسته ام ، انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام . انگار هزار سال پلک برهم نگذاشتم . خسته ام ، آنقدر خسته که نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را بوئیده ام . من شکل سنجاقکی را که در کوچه کودکی بوسیده ام از یاد برده ام ...... خسته ام ، نه آنقدر خسته که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم بگو چقدر طول می کشد تا زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند ؟ اگر شوق دیدن رویت نبود ، هیچ گاه پلک هایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید ، معنای جهان را نمی فهمیدم خسته ام ، اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر با شکوهترین قله ی زندگی بایستم و همراه با گل ها و خورشید به تو سلام کنم دوستت خواهم داشت تا آسمان و زمین هست
دوستم داشته باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
تو حضور مبهم پنجره ها روبروم ديواراي آجريه خورشيد روشن فردا مال تو سهم من شباي خاكستري توي اين دلواپسي هاي مدام جز ترانه هاي زخمي چي دارم وقتي حتي تو برام غريبه اي سر رو شونه هاي بارون مي ذارم اسم تو براي من مقدسه تا نفس تو سينه پر پر مي زنه باورم كن كه فقط باور تو مي تونه قفل قفس رو بشكنه منم مو يه اسمونه بي دريغ منم مو يه كوره راه نا گزير اي ستاره شباي مشرقي پر پرواز من و ازم نگير
تا نفس تو سينه پر پر مي زنه باورم كن كه فقط باور تو مي تونه قفل قفس رو بشكنه منم اون يه اسمون بي دريغ منم اون يه كوره راه نا گريز اي ستاره شباي مشرقي پر پرواز من و ازم نگير |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
واسه عشقتون بیشتر از اینا ارزش قائل شین
تا یه روز نبینین که زیر دست و پای دیگران داره لگد مال می شه |
| پیوندهای روزانه |
|
نگاهش بنداز از دستت نره آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|