![]() |
![]() |
|
| اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود |
|
امروز را همه جشن می گیریم به مناسبت تولدت میترای عزیزم همیشه مرتضای تو
ای کاش می تونستم بیشتر از اینها خوشحالت کنم اما حیف چه شبی گذشت و چه شب هایی رو تا مدتی دارم خدانگدارت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم
می دانم ، اگر دیگر نیایی ، در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم ! امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری تو می آیی ! تو می آیی بهانه من ، و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ، جوانه می زند ، لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ، تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ، تمام لحظه های بی تو بودن را ، تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ، شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ، به آن فصل پر از دلتنگی و سرما می نشيند !
عصر جمعه بخیر باشه دلم خیلی گرفته........................................ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
آخر اي دوست نخواهي پرسيد كه دل از دوري رويت چه كشيد سوخت در آتش و خاكستر شد وعده هاي تو به دادش نرسيد من در خیال خود دوست دارم که تو مرا دوست داری با آن که بی نیازی از من. پس تو چگونه دوست نداری که من تو را دوست دارم با این همه احتیاج که به تو دارم نداند رسم ياري بيوفا ياري که من دارم به آزار دلم کوشد دلازاري که من دارم دلم برايش تنگ است ... دلم براي كسي تنگ است كه ؛ آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد ودستهاي سپيدش رابه آب مي بخشيد ... دلم براي كسي تنگ است كه ؛ همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن ميكــــرد ... دلم براي كسي تنگ است كه ؛ تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با من بود ..... كسي كه بود با من و بي من ماند ... كسي كه .... آه ... دلم برایت روزهاست تنگ است بگذار ببیمنمت
دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
درد های متورم سخت آزارم می دهند. دوباره دردی مبهم از نداشته هایم روبرویم ایستاده است. من می مانم تنها و سر در گم ...نداشته هایم سخت آزارم می دهند . گویا هر لحظه ویران می شوم ٬ محو می شوم نابود میشوم و به ابدیت می پیوندم. و هر لحظه خرابتر و ویران تر از قبل به زندگی می اندیشم و به فلسفه بودنم . و دوباره ...نداشته هایم ...دوان دوان ...من می مانم و یک دنیا غم و اندوه...هر لحظه غم رفتن تو ٬ درد هجران تو ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
واسه عشقتون بیشتر از اینا ارزش قائل شین
تا یه روز نبینین که زیر دست و پای دیگران داره لگد مال می شه |
| پیوندهای روزانه |
|
نگاهش بنداز از دستت نره آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|