تبليغاتX
نامه های تنهایی هام به...؟
اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود
تقويمم را با ابعادي گم
بر سپيدي ديوار كوبيده ام
و روزهايم را چه بي ترديد كنار صفحاتش نشاندم
دور روزهاي با تو بودن را سرخ كرده ام
تا شايد در ضرب نبودن هايت
حاصل دلتنگي هايم صفر شود !! ...
بهار نزديك است . روح من اما جايي لابه لاي برگ هاي زرد پاييزي جا مانده است .

 گره خورده ام انگار با اين تكامل ناقص . همان سفر از خود به خويشتن است .همان قصه ي از تو به خود رسيدن كه واژه واژه اش با تار و پود هستي ام پيوند خورده است .
نفسهايم بد جوري سنگين شده اند . اين روز ها هر دم كه فرو مي دهم ياد است و هر آنچه از سينه برون مي آيد درد است و جنون .
مدت هاست كه ميان روز هاي سرخ رنگ تقويم خانه كرده ام . باشد كه درد نبودن هايت پلي شود براي رسيدن به " او " كه درد را درمان است و زخم را مرهم ...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

نمي دانم ................

 قلم در دست گرفتم، اما نمي دانم چه بنگارم.

دنيايي حرف در دل دارم اما ..................... پر از سكوتم.

دلم عجيب گرفته .........................

 پشت پنجره تا دلت بخواهد ، شب است و سياهي

صداي سنگين غربت را مي شنوم

 شباهنگام

 تلخي بغض را در گلوي شب بوها چشيده اي، آن هنگام كه همه جا سكوت است و تاريكي ؟

دلم عجيب گرفته ..................

 در پي صبح بي خورشيديم، كجاست ردپاي آفتاب ؟

 كجاست روشني فانوس، در شب مه گرفته تصويرها ؟

 كجاست چهره راستين صداقت ؟

 اينجا هرچه مي بينم تزوير و رياست

و شكستن حرمتها

محبت بار سفر بسته

 آن هنگام كه تقدس عشق را به مسلخ مي برند، كجاست فرهاد عاشق ؟؟؟

 امشب پنجره هم تنهاست

 و من پرم از تنهايي و لحظه ها چه محزون مي گذرند.

 دلم عجيب گرفته ...................

 همچو غروبي دلگير در غربت يك آدينه

 آدينه اي پر ز انتظار ..................

 چشمهاي كودك احساسم خيس است

 دل همچو دريايي اسير تنگ بلور

و چشمهايم  در امتداد جاده به انتظار نشسته است

راه تاريك

پشت سر يك راه خاكي

زمان از دست رفته ،  و انبوهي خاطره

 روبرو، سراسر ابهام

 دلم گرفته، .........................

دلم عجيب گرفته ......................

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

مردی چنگ در آسمان افکند هنگامی که خونش فریاد
و دهانش بسته بودعاشقان
چنین اند .

چه کسی داند
درد شاهينی كه بالش هست
اما پر نمی‌گيرد؟

چه كسی داند
درد مردی را

كاو بر آن بوده‌ست
كه سر افرازد به همت ٬ چون ستيغ آسمان‌سايی
وين زمان هستی‌ اش
قطره‌ای ناچيز را ماند
گم اندر تيره‌ ی انبوه دريايی؟

چه كسی داند
جز
تو

بی تو، من چونم؟

وای    بر    من!
كو آن دل هشيار، كو آن جان ژرف‌انديش؟
با كه گويم
شرح اين هجران و اين خون جگر خوردن
كی كه بازت بينم
ای‌ من، بی تو، دور از خويش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

مردم ما به همدیگه،

 فقط زود عادت می کنن

حقّا که بی وفایی رو

چه خوب رعایت می کنن ؟؟؟؟؟؟

امشب هم گذشت خدایا خودت شاهد باش

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

تو می دانی دردم از چيست      ؟؟؟؟؟؟؟؟

تو می دانی نداشتن آغوش پر از جسارتت چگونه سلولهايم را به التماس می کشاند.تو می دانی و می بينی اشک های چشمان هميشه خمار مرا...باز هم بهانه می آوری که نمی شود با هم بود،که فاصله بين دستان من و افکار تو بسيار است و من دوست دارم مسکوت بر پيکرت بنگرم و ببينم آخر کی و در کدام قرن تو بهانه ها را تمام می کنی؟

کی شجاعت چشيدن طعم عشق را می يابی؟

می خواهم بدانم در کدامين زندگی روح مرا از خود لبريز می کنی و پيچکی می شوی بر اين روح هميشه منتظر که تشنه ی محبت توست

کوچک نگار من

می دانم پرنده ی سرخوش دلک تو به سوی ديار ناشناخته ها پر کشيده است و ديگر اينجا نيست.

می دانم برايت تکرارم و تو از تکرار بيزاری !

می دانم قداست شب هايم به يغما رفته است .می دانم...می دانم اما خدای هجران چه زيبا گفت که

گذشته،گذشته است!

واژه ها سرازيرند و خودت می دانی حرف ها آنقدر زياد است که حتی خدا هم تاب شنيدن ندارد .

می دانستی؟آخر مرا به ميگساری کشاندی.و حالا هر شب با سايه ها هم آغوشم.هنوز هم شيطان آينه بدست می آيد و بهار و مريمين هايی به نمايش می گذارد که مصلوب شدند.و من کودکانه می پرسم:   

براستی عاشق نبايد بود؟

و خدا لبخند ميزند...

همیشه گفتم نامه های بی جواب و روز های بدون تو

اما باید بگویم

جواب نامه ام سکوت و روزهایم همیشه شب

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 
مي گويند:                بتاب

از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي
و من  ‌‌٬  مات تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم
مي گويند:               بخوان

از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده


و من ٬ مبهوت٬   در آشفتگي خود فرياد مي زنم
مي گويند:              برقص

از بلنداي ناز تا خواهش نياز
و من ٬  بي تاب ٬  دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم
مي گويند:                بمان


از ديروز روز تا فرداي شب
و من...
و من مي روم
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند
مي روم که آغاز کنم
از امروز روز تا فرداي روزتر
اما۰۰۰۰۰
آخر بي همسفر که نمي شود پريد
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد


تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را


و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني

کجا می توان رفت کبوتر بدون بال پرواز .........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی |