![]() |
![]() |
|
| اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود |
|
ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را باید آب داد ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش ساده است لغزش های خود را شناختن با دیگران زیستن , به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم ساده است که چگونه می زیستن آری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
باز هم شب شده است . باز پنجره تنهایی دست لرزان من را می طلبد من پرستوی مهاجر بودم ، هر کجا بال گشودم، من در آمدن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم. چه غریبی سختی است با چه کس شکوه کنم،با چه کس فاش کنم رنج یک عمر مهاجر بودن من ز بی همدری ، من زبی همسفری با شب و پنجره ها همسفرم. من غریبم در را ه من سرا پا غم و ا ندو ه و خزانم امشب ای خوب ! دست سردم بگیر! هدیه ام راز من است . راز یک عمر مهاجر بودن مارا با زبان زخمی ،ما را با زیک قلب زجنس شیشه باز شب شده است . شب مر ا می فهمد. او صدای سخنم می شنود. او مرا بین همه چلچله ها شیفته تر می داند
تو مرا سخت در آغوش بگیر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست صبح نزدیک است ، در فکر شب تار خود است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
نمی دونم ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
سفر آغاز گشت
فاخرانه در لجنزار هوس لولیدی
تا زیبندگی نام آدمی را شاید
دلالتی باشی !
دریغا عشقم
که به دروغین آلت وفایت
ازاله شد .
سفر ادامه یافت
بی شرمانه بر پهنه ی یخی تزویر لغزیدی
تا منزلت نام آدمی را شاید
دلالتی باشی !
دریغا اعتمادم
که به دروغین بند قولت
اسیر شد .
سفر پایان یافت
شادمانه در خوشی های لحظه ایی غرق گشتی
تا زیبندگی نام آدمی را شاید
دلالتی باشی !
دریغا من
که به دروغین نوای عشقت
رقصیدم .
و دریغا تو
که هیچگاه نفهمیدی ...
واینک در آغازسفری بی همسفر
من متحیرانه منزلت نام آدمی را می نگرم .......
![]() عشق آن نیست که زیر باران باشی
عشق آن است که چتری باشی
و کسی نداد چرا خیس نشد ؟؟؟
دلم انگاری گرفته... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
از من اکنون طمع صبر و دل خوش مدار کان تحمل که تو دادی بر باد آمد زیر درختان که تعلق به تو دارند ای خوشا سرو که بر غم آزاد آمد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
خزان بنشته و گل با باد ........................................ رفت بهار از خطره شمشادها .........................................رفت ز یاد باغ بوی فروردین ها هوای خرم خردادها ..............رفت ز یاد باغبان رنگ گلزار چو بوی نستران یا بادها ............رفت تو گویی گل نه روید و نه پژمرد چه آسان می توان از یادها ......................................رفت
تو سکوت غم اسیرم. . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
خیالی را پس می زنم هزار خیال دیگر از پی می آید کاغذی را پاره می کنم هزار کاغذ دیگر بر دشت خاطره ها می روید سرمای چله را با دست به یک سو می زنم هزار سرما دوباره در درونم می جوشد پلکم را می بندم هزار چشم در دلم چشمه وار جاری می شود غم ندیدنت را از یاد می برم غم هزار بار ندیدنت هزار می شود شعرم را پس می زنم تا تو دروازه ی خورشید را به روبرو بگشایی
شونه هات و کم دارم برای بارش ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
سوختن کار من است نگرانم منشین ۰۰۰
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
واسه عشقتون بیشتر از اینا ارزش قائل شین
تا یه روز نبینین که زیر دست و پای دیگران داره لگد مال می شه |
| پیوندهای روزانه |
|
نگاهش بنداز از دستت نره آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|