تبليغاتX
نامه های تنهایی هام به...؟
اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود
من از آسمان سخت نوميدم
اي دوست
نوميد نوميد!
مي داني؟
اينجا نباريده ديريست باران
نتابيده خورشيد.

چه گل ها كه بر خاك عريان فرو ريخت!
چه گل ها كه غمناك،
بر خاك!

نه از سرو ديگر نشان ماند،
نز تاك ديگر.
نه از آسمان شكوهنده ي پاك…
ديگر
من از آسمان سخت نوميد
                       نوميد نوميدم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 
هديه ام از تولد


گريه بود


خنديدن را


تو به من آموختي.

 

سنگ بوده ام


تو كوهم كردي


برف مي شدم


تو آبم كردي


آب مي شدم


تو خانه دريا را نشانم دادي.

 

مي دانستم گريه چيست


حنديدن را


تو به من هديه كردي  

الفبا براي سخن گفتن نيست


براي نوشتن نام توست


اعداد


پيش از تولد تو به صف ايستادند


تا راز زادروز تو را بدانند


دست هاي من

 
براي جست و جوي تو پيدا شدند


دهانم


كشف دهان توست.

اي كاشف آتش


در آسمان دلم توده برفي است


كه به خنده هاي تو دل بسته است.

ای کاش ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

تو را فراموشی  در آغوش گرفت


من اما


امروز و هر‌روز


تنگ


در آغوش دردي بي ‌امان‌ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 
شايد تو هم بو برده‌اي كه ديگر مجال ديداري نخواهد بود.

 ديدار واپسين نزديك است،

 پيش از آن‌ كه اين خاك را با همه‌ي خاطرات‌اش بگذارم و بگذرم

هرکسی دوبار می‌میرد


یکبار آنگاه که از جهان


می‌رود


و یکبار دیگر وقتی همگان


او   را                  فراموش


می‌کنند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

نامه هاي من به تو


برتر از من اند…برتر از تو


زيرا نور


برتر است از چراغ


شعر


برتر از دفتر


بوسه


برتر از لب ها.


نامه هاي من به تو


پر اهميت تر از تو،


از من.


آن ها تنها گواهاني هستند


كه ديگران در آن


زيبايي تو را


و ديوانگي مرا


خواهند يافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد

 

 عجب از محبت من که در او اثر ندارد

 

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

 

دل من ز غصه  خون شد دل تو خبر ندارد

دل من ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 
غم  نامه ی من


در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان ميعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ويرانيست

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غريبانه به اين خوشبختی می نگرم
من به نوميدی خود معتادم

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چيزی می گذرد
ماه سرخست ومشوش
وبراين بام که هر لحظه دراوبيم فروريختن است
ابرها؛همچون انبوه عزاداران
لحظه ی باريدن راگويی منتظرند


لحظه ای

وپس از آن هيچ.
پشت اين پنجره شب دارد می لرزد
وزمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يک نامعلوم


نگران من وتوست


باد ما راباخود خواهد برد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

میلاد با سعادت

 

حضرت

 

 فاطمه زهرا(س)

 

 تبریک می گویم

 

روز زن مبارک

 

روزت  مبارک ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 
کسی که آسمانی است 
مرگ  برایش آغاز کامیابی است 
 
بی تردید کامیابی از آن اوست
اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد
جاودانه میشود 
وکسی که شب درازش را به خواب می رود 
به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود 
کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد
تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید
و کسی که سبکبار و آسوده با  مرگ  مواجه شود
از  مرگی  که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

خداحافظ

از اینجا که پر از غمه خسته شدم می خوام برم

قلبم  و که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز،

خداحافظ

دیگه می رم اگه یه روز دردای دنیا به ریزه تو قلب من

ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من

من میمیرم

دیگه میرم

خداحافظ

دیگه رفتم پایانت ثانیه منم

هرجای ساعت ببینم عقربه هاش رو می شکنم

حتی نشد واسه یه بار من بدی ات تو خوب کنم

خورشد کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم

دل میسوزه ازم نخواه بیشتر از این اسیر این فقس باشم

هیچی نمونده از دلم خاکستر دو آتیشم ، ریزه ریزه دل میسوزده

خسته شدم ، دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام

بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام

عاشق بودم خسته شدم

خسته شدم دیگه میرم

گریه نکن

دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم

دردی عشقی که کشیدیم

جزء خدا به کسی نگیم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 
نمی دانم    کجا رفتی؟

نمی دانم کدامین خواب رنگارنگ

تو را تا مرز جادویی رویا برد؟

کدامین شعر تو را در خود

به شکل بیت رنگینی نهان می کرد

کجا رفتی؟

تو ابری بر درخت خشک من دیگر نمی باری

من اکنون چون درختی خشک و بی بارم

و باور کن گل خشکیده ای در سینه ی بادم

تو را جان تمام آرزوهایت

بیا برگرد !

دلی را با صدایی روشنی بخش

اگر دیگر نمی آیی

اگر بر تک درخت خشک من دیگر نمی باری

مرا با غصه ای غمگین

و پایانی بدون مقصد و شادی

رهایم کن
   !

 

خسته شدم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی | 

بگذار که احساس 

 هوایی بخورد!!!!  

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط خواهانه تنهایی |