![]() |
![]() |
|
| اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود |
|
روي صخره اي در لبه دنيا ايستاده ام
و مثل جلبك دريايي خود را به صخره ها چسبانده ام تا سنگيني باد مرا به سمتي ناخواسته سوق ندهند روي لبه تاريك صخره مينشينم و در فلوت چوبي ام ميدمم شايد اميدي باشد براي شنيده شدن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
باورم نمی شه دستات توی دست من نباشن
رو درو ديوار خونه گرد تنهايی بپاشن تو همونی که می گفتی تو دنيا هيچکی مثل من پيدا نمی شه تو همونی که می گفتی قلبم مال تو باشه واسه هميشه باورم نمی شه چشمات بره مال ديگرون شه با غريبه اشنا شه با غريبه مهربون شه تو همونی که می گفتی..........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
امشب می خوام درد و خستگی رو همه رو فریاد بزنم
که واقعا خسته ام خیلی هم خسته اما کسی نیست که یارای من باشد خدایا تو شاهد این لحظاتم باش که چگونه دقیقه به دقیقه عشقم ٬ احساسم ٫ قلبم رو به مرگ نزدیک می کنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید چرا می شکند ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
درخشگزاری بی آب
بی راه عبور به امید اعجاز باران گندم می کاریم ما مسافران وقتی سنگین است کوله بارمان نمی دانیم چه رها کنیم، چه بر داریم درپست وبلند روزگار با خوب وبد آدمها چه پشت سرگذاشته ایم و می گذاریم ما مست های همیشه خواب وقتی بیدارمی شویم که نمی دانیم که هستیم ودر اتاقی که خود چراغش را شکستیم کورمال در پی دیوار می گردیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
گریستن را
همچون تنهایی ناممکن ومحکوم آموخته ام. ومن، آن پرنده ترد ونازک بالم تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟ گویا،تارک دنیا شده ام! وبهترین نماد دلتنگی ام، باران. وتمام تلاش خود را با سکوتی مات و غمگین عقیم گذاشتم و من، همه چیز داشتم واکنون، هیچ ندارم. بر گشته ام به زندگی عادی ام رسیدگی به تنهایی ها!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
کيستي که من نام ِ خود را اين چنين آرام کيستي که من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
زيباترين حرف ات را بگو عشق حتا بگذار آفتاب نيز برنيايد عشق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط خواهانه تنهایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
واسه عشقتون بیشتر از اینا ارزش قائل شین
تا یه روز نبینین که زیر دست و پای دیگران داره لگد مال می شه |
| پیوندهای روزانه |
|
نگاهش بنداز از دستت نره آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|