تبليغاتX
نامه های تنهایی هام به...؟ - نامه های بی جواب (( بیست و چهارم )) شب سیزدهم
اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود
 

باز هم شب شده است . باز پنجره تنهایی دست لرزان من را می طلبد

من پرستوی مهاجر بودم ، هر کجا بال گشودم،

من در آمدن وسعت پر حوصله دشت چه تنها بودم.

چه غریبی سختی است با چه کس شکوه کنم،با چه کس فاش کنم

رنج یک عمر مهاجر بودن من ز بی همدری ،

من زبی همسفری با شب و پنجره ها همسفرم.

من غریبم در را ه من سرا پا غم و ا ندو ه و خزانم امشب

ای خوب ! دست سردم بگیر!

 هدیه ام راز من است . راز یک عمر مهاجر بودن

مارا با زبان زخمی ،ما را با زیک قلب زجنس شیشه

 باز شب شده است .

شب مر ا می فهمد.

او صدای سخنم می شنود.

او مرا بین همه چلچله ها شیفته تر می داند

تو مرا سخت در آغوش بگیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی |