تبليغاتX
نامه های تنهایی هام به...؟ - نامه های بی جواب (( سی ام )) شب هجدهم
اشک رازیست . لبخند رازیست , عشق رازیست , اشک آن شب لبخند عشقم بود
غم  نامه ی من


در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان ميعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ويرانيست

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غريبانه به اين خوشبختی می نگرم
من به نوميدی خود معتادم

گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چيزی می گذرد
ماه سرخست ومشوش
وبراين بام که هر لحظه دراوبيم فروريختن است
ابرها؛همچون انبوه عزاداران
لحظه ی باريدن راگويی منتظرند


لحظه ای

وپس از آن هيچ.
پشت اين پنجره شب دارد می لرزد
وزمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يک نامعلوم


نگران من وتوست


باد ما راباخود خواهد برد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط خواهانه تنهایی |